معرفی کتاب حکایت دولت و فرزانگی

حکایت دولت و فرزانگی

 

حکایت دولت و فرزانگی حکایت جوانی است که از زندگی خویش ناراضی است. مشغول کاری است که به آن علاقه ندارد و از همه مهم تر او به دنبال کسب ثروت است . کتاب نوشته مارک فیشر است. روایتی که بیان می کنیم تر جمه گیتی خوشدل از نشر قطره است.

 

حکایت دولت و فرزانگی

 

جوان عمویی دارد که ثروتمند است. یک روز که او  به درد و رنج های خودش فکر می کند ناگهان به یاد عموی خویش می افتد تا ببیند او چگونه به این همه ثروت رسیده است.

حکایت دولت وفرزانگی

در طی داستان او به دیدار عموی خود می رود. عمویش که مردی گرم و صمیمی است در ابتدا ازجوان سوال می پرسد چند سال داری؟  و جوان پاسخ می دهد: سی  و دو سال . سپس عمویش سوال می پرسد: آیا واقعا معتقدی که سخت کوشی سبب دولت مردمان می شود؟

 جوان پاسخ می دهد: این گونه گمان می کنم. همیشه بر این اعتقاد بوده ام. سپس عمویش می گوید: کسی که ده برابر تو در آمد دارد یعنی ده برابر تو کار می کند؟ مسلما نه. باید در کارش رازی باشد که تو یکسر از آن بی خبری.

حکایت دولت و فرزانگی

جوان مصر است که  راز ثروتمند شدن را بداند. اما سرانجام عمویش او را به سراغ فردی می فرستد که او را «دولتمند آنی» می نامد. بنابراین جوان راهی می شود تا این مرد را ببیند.

حکایت دولت و فرزانگی

 

او با هر زحمتی که هست دولتمند آنی را پیدا می کند. و داستان تازه شروع می شود.  داستانی که انتهای آن جوان را متقاعد می کند که ثروتمند شدن آن چیزی نیست که او تا به حال در ذهن داشته و بسیار فراتراز آن است.

 

 

جملاتی زیبا از این کتاب: 

 

همه اندیشمندان خردمند در طول اعصار گفته اند که  بزرگترین محدودیت ها حدودی است که انسان بر خویشتن تحمیل می کند.

 

راه دولتمنند شدن خواستن شدید آن است. در هر ز مینه زندگی صمیمیت و شدت لازمه کامیابی است.

 

راه کسب ایمان از طریق تکرار کلام است.

 

وقتی تخیل و منطق با یکدیگر در تضادند همواره تخیل پیروز می شود.

 

اندیشه، حتی دروغ اگر معتقد باشیم که راست است می تواند بر ما اثر نهد.

 

آدمی بازتاب اندیشه هایی است که در ذهن ناهشیارش گرد آمده است. 

 

مهم ترین کار این است که  به بهترین شکل ممکن وانمود کنی که چیزی حقیقت دارد.

 

اشخاصی که اساسا فقیرند بی رحمانه کار می کنند تا به هدف هایشان برسند. آنگاه که ثروت هنگفت به دست می آورند شروع می کنند به ترس از دست دادن آن.

 

اگر می دانستی که فردا خواهی مرد آیا برنامه های امروزت را عوض نمی کردی؟

 

نبوغ یعنی به انجام رساندن آن چه از آن لذت می برید.

 

راز نیکبختی این است که هر روز چنان زندگی کنی که گویی آخرین روز زندگی توست.

 

مثل این همه مردم نباش که حتی پیش از آن که بیازماینددست می کشند. به تله کسانی هم نیفت که دست به عمل می زنند اما قلبا متقاعد شده اند که موفق نخواهند شد. اندیشه ها و کردارهایت را هماهنگ کن.

 

 

 

توصیه می کنیم که این کتاب فوق العاده را حداقل یک بار بخوانید.    برای تهیه کتاب کلیک کنید.